در شهری دورازتو
ساعتی
آفتاب غروب
تورا یادم آورد وروزهای با توبودن را
حالا خیالی هستی
نا کاسته ،پس از آن همه سال
مگر می شود انسان هرروز همان چشم ها را به یاد آورد؟
دوستت داشتم ونمی دانستی
موهایت را تماشا می کردم از دور
وحالتش را که پشت گوشت می افتاد
ودماغت که با همه فرق داشت ...
وقتی می خندیدی سرت را بالا می گرفتی
سری بالا وچشمانی خندان داشتی
چه زیبا بودند
تو نمی دانستی
من دوستت داشتم
آنچه از ذهنم می گذشت ،جا نمی شد دردلم
خود را می کوبید به دیوارها ،ویترین ها وپیاده روها
باد می کرد وبرمی گشت
پشت میز هایی که صدایت را شنیده بودم
همه چیز را به تاخیر می انداختم
تو باعث تمام تاخیر هایم می شدی
درد سینه ام می شدی
اسم کوچه هایی می شدی که با هم تنفس کرده بودیم
فصل ها را عوض می کردیم وبزرگ می شدیم
از پیچ خیابان ها می گذشتیم ، پل ها را نشان می کردیم
وگاه از روی چاله های آب می پریدیم
نترس بودیم
خط افق آبی بود ،غروب همیشه نارنجی
ومیخک ها همه قرمز
من دوستت داشتم
تو نمی دانستی
گاه گاهی شادی ام می شدی
تو هیچ نمی دانستی
بعد یکی مثل همه شدی ،همه شادی هایم که تمام شد
باران ها بارید در عصرهای خنک خرداد
راستی روزی از دور دیدمت
موهایت انگار که لج کرده باشند با من
وسرت گویی که به مبارزه بطلبی همه را
دلم را دردآورد مثل همیشه
فکر می کردم عوض شده ایم
وتو باز هم نمی دانستی
حالا یکی این ها را به تو بگوید
کسی چه می داند
یا ولش کن
ندانی بهتر است
+ نوشته شده در شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۶ ساعت 23:59 توسط شاهد عینی
|