تمام‌شد

همان‌طور که یک عشق تمام می‌شود
این عشق هم تمام شد
مانند یک بیماریِ طولانی
همانندِ ترانه‌یی که بی‌وقفه به آن گوش می‌سپارم
همانندِ فراموشیِ خیره ‌شدن به آسمان
نامه نوشتن به دوستان
آب دادن به گل‌ها
تمام شد
همان‌طور که یک عشق تمام می‌شود
این عشق هم تمام شد
چونان کودکی افلیجی که از نو راه‌ رفتن می‌آموزد
باید به کوچه بزنم
آدرسِ جدیدی را برای دوستان بفرستم
باید پنجره‌ها را باز
کتاب‌ها را مرتب کنم
شاید نزدیکِ غروب بارانی بزند
شعرهای نیمه‌کاره را تمام کنم
شاعری بود که می‌گفت عشق تمام شد
و اینک تمام شد عشق
و درست همان‌طور تمام شد

احمد تللی

مرا زیبا به یادآر

مرا زیبا به یاد بیار
این‌ها، آخرین سطرهای من است
فرض کن که من
رویایی بودم
که از زندگی تو گذر کردم
و یا بارانی 
که سیلاب شدم در کوچه‌های‌تان
سپس خاک، آب را کشید و
من محو گشتم.
شاید هم خوابی زیبا بودم
تو بیدار شدی و مرا در کنار خود نیافتی.

مرا زیبا به یاد بیار
زیرا من تو را آن‌گونه که هستی
دوست داشتم
من، آخرین دوست تو
آخرین رازدار تو بودم که در آغوشم گریستی
و هیچ‌وقت، کاستی‌هایت را
به رویت نیاوردم
رنجیده خاطر شدم
اما سرزنش‌ات نکردم.

مرا زیبا به یاد بیار
نامه‌هایی برایت نوشتم
شعرهایی برایت سرودم، هر شب
که هنوز خیلی از آن‌ها را نخوانده‌ای
_ثواب و عذابش ماند برای من_
بی‌صدا از کنارت رفتم
و تو نیز مانند دیگران، به رفتنم پی نبردی.

مرا زیبا به یاد بیار
برای تو،
شب‌های به یاد ماندنی باقی گذاشته‌ام
برای تو خسته‌ترین سحرگاهان را
لبخندهایم، چشم‌هایم و در آخر
صدایم را به یادگار گذاشته‌ام
زیباترین شعرهایم را
در نگاه چشمان تو خوانده‌ام
و سلام‌هایی ناگفته
در گوشه گوشه‌ی خانه
و خداحافظی
در تمام ایستگاه‌ها
بر جای گذاشته‌ام
و تمام چیزهایی که در یک عشق
می توان یافت.


مرا زیبا به یاد بیار
خواب‌هایت روی زانوهایم را
نوازش انگشتانم لابه‌لای موهایت را
گرم کردن دستان یخ‌زده‌ات را
تمام لحظات شادمانی‌ات را به یاد بیار
بوسه‌هایم روی پیشانی‌ات را.
فکر کن
به کسی که هر لحظه می‌تواند
در خانه‌ات را بزند
می‌دانی، به شگفت‌آوردنت را دوست دارم
و این آخرین پیام من برای تو باشد:
تمام روزهایی که با تو سپری کرده‌ام را
به آتش می‌کشم
می‌روم.

مرا زیبا به یاد بیار...

#اورهان_ولی

لینک تلگرام

عشق

تو عشق بودی
این را
از بوی تن‌ات فهمیدم
شاید هم خیلی دیر
به تو رسیدم
خیلی دیر.. اما مگر قانون
این نبود
که هر آنچه دیر می‌آید
عاقبت روزی به خانه‌ی ما خواهد رسید؟

عادت کرده‌ایم
به نداشتن‌ها
و شاید به اندوه

آری
تو عشق بودی
این را
از رفتن‌ات فهمیدم

وگرنه
استانبول
هرگز این چنین
سرسنگین نبود!

#جمال_ثریا

لینک تلگرام

تو را از دور دوست می دارم
بی آنکه عطرت را بگیرم
به گردنت بیاویزم
صورتت را بنوازم
تنها دوستت دارم
همانطور از دور دوستت می دارم
بی آنکه دستت را برگیرم
دلت را به دست ارم
در عمق چشمانت غرق شوم
تو انگاری عناد به عشقهای چند روزه
تو را نه مثل یک ولگرد بلکه مثل یک مرد دوست دارم
همانطور از دور دوستت دارم
بی آنکه پاک کنم اشکی را که از گونه ات فرو می افتد
بی آنکه قهقهه خنده هایت را شریک شوم
و آهنگ محبوبمان را با تو زمزمه کنم
همانطور از دور دوستت می دارم
بی آنکه بشکنم
بریزم
خرد کنم
برنجانم
بی آنکه به گریانم
از دور دوستت می دارم
همانطور از دور دوستت می دارم
و هر کلمه را که  "دوستت دارم" می گوید
در نوک زبانم می شکنم
من تو را به سپیدی معصوم کاغذی دوست دارم
که قطره قطره کلماتم بر او می چکند ط

#جمال_ثریا
لینک تلگرام

بوی خاک

خیره در چشمانت که می شوم
بوی خاک آفتاب خورده به مشامم می خورد.
گم می شوم در گندمزار
میان خوشه ها...
بال به بال شراره های سبز در بیکران ها به پرواز در می آیم
چشمان تو چون تغییر مداوم ماده
هر روز پاره ای از رازش را می نماید
اما هرگز 
تن به تسلیمی تمام نمی دهد...

ناظم حکمت 
 

لینک تلگرام

صد سال

صدسال شد
که روی تو را ندیده‌ام
در آغوشت نگرفته‌ام
حسرت دوری‌ام
از چشمانت
صد سال شد...

باید پرسید
از روشنایی ذهنش
باید سوال‌ها پرسید
و به گرمی
دستی به کمرش کشید...

زنی در یک شهر
صد سال است که
منتظر من است
از شاخه‌های یک درخت بودیم
و از شاخه‌های یک درخت
افتاده و
جدا شدیم
و میانمان
صدها سال زمان
صدها سال فاصله...

آن زن
با همان انتظارِ صدساله‌اش
دستِ فرزندش را گرفت
و با گذر از
همان فاصله‌ی صدساله
سوی من آمد
ولی حیف
حسرت که تمام شد
عشق هم به آخر راه رسید؛
ناظم
آن روزها
عاشق کسی دیگر بود...

#ناظم_حکمت 

لینک تلگرام

مرا پیدا کن

بیا
پیدا کن مرا
در لحظه‌ی غایبی که
به جستجوی کسی،
به یاد کسی نبوده‌ای

مرا در خویش رها کن
وآنگاه مرا
در جنگلی تاریک گم کن
و بی‌درنگ پیدا کن
قبل از آن زمان صفر...

بگذار تا در تاریکی خیسِ گره‌های کور
یا در بوی شفافیتِ منتشرشده
از گلِ زنبقِ روشنایی
گره روزهای رنجیده‌ی تو را باز کنم...

مسافرِ من باش
تا پرتگاهِ خلأ بسته شود
رنگِ سرعت را تسلی بده
در شبِ آتش‌فام
به‌سانِ گل داودی همیشه‌بهار
گلی را
که از دیوِ شب ربوده شده است،
گلِ تاریکی را،
گلی را که در سایه‌ی خویش
از سرما می‌لرزد
مانند وعده‌های فراموش شده
به من هدیه کن...

مرا در آزادی اسارت
در ریشه‌های صلادهنده‌ی آن گیاهِ باستانی
مرا در جادوی زمان دفن کن
تا خاکسترها در الماسِ قلبِ من بدرخشند؛
بعد از زمانِ همیشه....

#آیتن_موتلو

لینک تلگرام

نبودن

تقدیم به د-الف

آن زمان‌هایی که من نخواهم بود
ابری با تو خواهد بود
و سایه‌اش همیشه بالای سرت،
آن ابر منم؛
نخواهی شناخت...

نسیمی دامنت را به رقص درخواهد آورد
گیسوانت پریشان
یک دستت بر دامن
و دیگری بر موهایت
آن نسیم منم؛
نخواهی شناخت...

شبانگاهی در رختخوابت
به این‌سو و آن‌سو خواهی پیچید
نه در خوابی و نه بیداری
آن خواب‌ و خیال منم؛
نخواهی شناخت...

در تنهایی‌ات،
با کسی که نیست سخن خواهی گفت
خواهی گفت،
آن‌چه را که تا حال بر زبان نیاورده‌ای
با گوش‌ِ جان تو را خواهد شنید
آن که نیست، منم؛
نخواهی شناخت...

سوز‌ و دردی بی‌هنگام را
حس خواهی کرد
بی‌آن‌که بدانی از کجاست
قلبت در خاطرات به تپش خواهد افتاد
آن درد و سوز منم؛
نخواهی شناخت...

#عزیز_نسین

لینک تلگرام

پنهان

 

باور کن

تو را پنهان خواهم کرد

در آنچه که نوشته‌ام

در نقاشی‌ها و آوازها و آنچه که می‌گویم

تو خواهی ماند

و کسی نه خواهد دید

و نه خواهد فهمید زیستن‌ات را در چشمانم...

#اُزدمیر_آصف

لینک تلگرام

 

وقتی این شعر را بخوانی....

وقتی که تو

این شعر را بخوانی

شاید من در شهر دیگری باشم !

شعری که از پاییزی تلخ

و عشقی که به عبث می پیمود

سخن میگفت .

شعری که در بادها می وزید

دور و تنها

آماده بود

زیرا که مرگ

قایقی سفید رنگ بود

قایقی غرق شده که تمام دریاهای سیاه

او را می خوانند

مرگ

شکل ستاره های خاموش

و آدرس هایی پاره

مرگ

شبیه چمنزاری سوخته بود

وقتی که تو

این شعر را بخوانی

شاید من در شهر دیگری باشم .

 

"بهجت آیسان"

“مترجم : سیامک تقی زاده”

لینک تلگرام

زندگی.

 

انسان ها شبیه هم عمر نمی کنند

یکی زندگی می کند یکی تحمل

انسان ها شبیه هم تحمل نمی کنند

یکی تاب می آورد

یکی می شکند

انسانها شبیه هم نمی شکنند

یکی از وسط دو نیم می شود

دیگری تکه تکه

تکه ها شبیه هم نیستند

تکه ای یک قرن عمر می کند

تکه ای

یک روز .

 واقف صمد اغلو

“برگردان : رسول یونان”

فراموشم نکن

روزی فرا می‌رسد که انسان فراموش می‌کند
حتی دوست داشتنی‌ترین خاطره‌ها را
اقلا تو هر شب با صدای خسته
وقتی عقربه روی ساعت دوازده ایستاد
فراموشم نکن
زیرا من هر شب در آن ساعت
با تو زندگی کرده، به تو فکر می‌کنم
در خیالم، پریشان حال قدم می‌زنم
تو هم جایی که تاریکی سکوت می‌کند
فراموشم نکن
در آن ساعت خنده‌ات پاشیده می‌شود
مثل یک مشت آب بر تنم،‌ای عشقم
و در سرت باد شیدا
اگر روزی دیوانه وار وزید
فراموشم نکن
بر پایم چارق، به دستم عصا
به خاطر تو در این راه‌ها آواره‌ام
بعد از سال‌ها بازگشت‌ام به سویت
در روز قیامت هم باشد
فراموشم نکن
اگر هنوز لباس سبزت را داشته باشی
روزی برایم بپوشش
شبنم روی می‌خک صورتی توی گلدان
و پرندهٔ خسته را در باغچه اگر دیدی
فراموشم نکن
روزی که با دردی بزرگ گُر می‌گیرم
در آن دوردست‌ها هم که باشی بیا
به سوی مردی که تا ابد دوستت دارد بیا
قول بده روزی هم که نباشم
فراموشم نکنی…

یاشار اوغوز جان

لینک تلگرام

گذشته

 

دیگر همانند گذشته دل تنگ ات نمی شوم
حتی دیگر گاه به گاه گریه هم نمی کنم
در تمام جملاتی که نام تو در آنها جاری ست
چشمانم پُر نمی شود
تقویم روزهای نیامدنت را هم دور انداخته ام

کمی خسته ام
کمی شکسته
کمی هم نبودنت، مرا تیره کرده است
اینکه چطور دوباره خوب خواهم شد را
هنوز یاد نگرفته ام
تنها “خوبم” هایی روی زبانم چسبانده ام

مضطربم.. فراموش کردن تو
علارغم اینکه میلیون ها بار
به حافظه ام سر می زنم
و نمی توانم چهره ات را به خاطر بیاورم
من را می ترساند

دیگر آمدن ات را به انتظار نمی کشم
حتی دیگر از خواسته ام
برای آمدنت گذشته ام
اینکه از حال و روزت باخبر باشم
دیگر برایم مهم نیست

بعضی وقت ها به یادت می افتم
با خود می گویم: به من چه؟
درد من برای من کافی ست

آیا به نبودنت عادت کرده ام؟
از خیال بودنت گذشته ام؟

مضطربم..
یا اگر
عاشق کسی دیگر شوم؟

باور کن آن روز
تا عمر دارم
تو را نخواهم بخشید

ازدمیر آصف

لینک تلگرام

من اگر بمیرم

 

من اگر بمیرم ، غروب‌هنگام خواهم مرد 
برفی سیاه بر شهر می‌بارد 
راه‌ها با قلب‌ام پوشیده می‌شوند 
از میان انگشتان‌ام 
آمدن شب را می‌بینم 
من اگر بمیرم ، غروب‌هنگام خواهم مرد 
بچه‌ها به سینما می‌روند 
چهره‌ام را در گُلی دفن می‌کنم 
می‌خواهم گریه کنم 
قطاری از اعماق می‌گذرد 
من اگر بمیرم ، غروب‌هنگام خواهم مرد 
می‌خواهم سر برداشته و بروم 
یک شب به ده‌کده‌یی وارد می‌شوم 
از میان درختانِ زردآلو 
رفته و به دریا نگاه می‌کنم 
تئاتری را تماشا می‌کنم 
من اگر بمیرم ، غروب‌هنگام خواهم مرد 
ابری از دوردست‌ها می‌گذرد 
یک ابر سیاه دوران کودکی 
یک نقاش سوررئالیسم 
شروع به تغییر دادنِ جهان می‌کند 
صدای غریوکش پرنده‌گان 
رنگ دریا و پلشتی 
با هم یکی می‌شوند 
شعری برای تو می‌آورم 
کلمه‌های‌اش خروشیده از خواب‌های‌ام 
جهان به تکه‌هایی تقسیم می‌شود 
در یکی صبح یک‌شنبه 
در یکی آسمان 
در یکی برگ‌های زرد 
در یکی انسان 
همه‌چیز دوباره شروع می‌شود

آتااول بهرام اوعلو

مرا ببخش

 

من گاهی خیلی زود می رسم
مثل به دنیا آمدنم
گاهی هم خیلی دیر می رسم
مثلاً در این سن عاشقِ تو شدنم

برای خوشبختی همیشه دیر می رسم
اما برای بدبختی زود می رسم
وقتی می رسم که یا همه چیز تمام شده
یا هنوز هیچ خبری نیست

الآن هم درپله_ای از زندگی هستم
که برای مردن خیلی زود است
و برای عاشق شدن خیلی دیر
دوباره دیر کرده ام، ببخشید
در یک قدمیِ عشق هستم
اما مرگ خیلی نزدیک است

عزیز نسین
ترجمه: عباس پژمان

دروغ


بگذار زندگی راه خودش را برود
بگذار خیال کند که ما هنوز
برای گردش یک سال دیگر ،
یک روز دیگر ،
یک بوسه‌ی دیگر ،
به او وفادار خواهیم ماند ..
بگذار نداند که ما در پریشانی پرسش‌هایمان
بارها با مرگ خوابیده‌ام ..
ما برای زندگی ،
نه به هوا نیازمندیم
نه به عشق ،
نه به آزادی
ما برای ادامه ،
تنها
به دروغی محتاجیم که فریب‌مان بدهد
و آن‌قدر بزرگ باشد که دهان هر سوالی را ببندد

عزیز نسین

تمام شعرها

‍ تمام شعرهایی که سروده‌ام
دیباچه‌ی کتابی‌ست
که با تو می‌‌آغازد

نگریستن به تو
هم‌چون خیره‌ماندن به کاغذی‌ست سفید
که مهیا‌ست برای هر چیزی

نگریستن به تو
هم‌چون نگاه کردن به آب است
و شرم کردن است
از چهره‌ای که می‌بینی

نگریستن به تو
هم‌چون انکار تمام رویدادهای اتفاقی‌
و فهم یک معجزه‌ست

نگریستن به تو
هم‌چون
ایمان آوردن است به آفریدگار‌

ییلماز_اردوغان
ترجمه: علیرضا_شعبانی

من دوستت داشتم- اجلال آیدین

در شهری دورازتو
ساعتی
آفتاب غروب
تورا یادم آورد وروزهای با توبودن را
حالا خیالی هستی
نا کاسته ،پس از آن همه سال
مگر می شود انسان هرروز همان چشم ها را به یاد آورد؟
دوستت داشتم ونمی دانستی
موهایت را تماشا می کردم از دور
وحالتش را که پشت گوشت می افتاد
ودماغت که با همه فرق داشت ...
وقتی می خندیدی سرت را بالا می گرفتی
سری بالا وچشمانی خندان داشتی
چه زیبا بودند
تو نمی دانستی
من دوستت داشتم
آنچه از ذهنم می گذشت ،جا نمی شد دردلم
خود را می کوبید به دیوارها ،ویترین ها وپیاده روها
باد می کرد وبرمی گشت
پشت میز هایی که صدایت را شنیده بودم
همه چیز را به تاخیر می انداختم
تو باعث تمام تاخیر هایم می شدی
درد سینه ام می شدی
اسم کوچه هایی می شدی که با هم تنفس کرده بودیم
فصل ها را عوض می کردیم وبزرگ می شدیم
از پیچ خیابان ها می گذشتیم ، پل ها را نشان می کردیم
وگاه از روی چاله های آب می پریدیم
نترس بودیم
خط افق آبی بود ،غروب همیشه نارنجی
ومیخک ها همه قرمز
من دوستت داشتم
تو نمی دانستی
گاه گاهی شادی ام می شدی
تو هیچ نمی دانستی
بعد یکی مثل همه شدی ،همه شادی هایم که تمام شد
باران ها بارید در عصرهای خنک خرداد
راستی روزی از دور دیدمت
موهایت انگار که لج کرده باشند با من
وسرت گویی که به مبارزه بطلبی همه را
دلم را دردآورد مثل همیشه
فکر می کردم عوض شده ایم
وتو باز هم نمی دانستی
حالا یکی این ها را به تو بگوید
کسی چه می داند
یا ولش کن
ندانی بهتر است

کشتی خاموش-یحیی کمال بیاتلی

هنگامي كه فرا مي رسد وقت لنگر كشيدن از زمان،

كشتي؛ بندر را ترك مي كند رو به مقصد مجهول

از پيش نه دستي تكان مي دهد كسي و نه دستمالي؛

انگاري خالي از سرنشين ؛ ساكت و خاموش.

با چشمان اشكبار؛ روزها چشم به افق در انتظار،

بازماندگان مآيوس و نا اميد از اين جدايي

اي بيچارگان نه اين آخرين اندوهتان در زندگي،

و نه در حيات پر هجران آخرين جدايي!

عاشقان و معشوقان چه بيهوده در انتظارند

محبوبي كه رفت باز نمي آيد!- اين را نمي دانند

بي شك رفتگان در جايي كه هستند خوشبختند،

سالها آمد و رفت و آنان ازجايي كه رفتند باز نمي آيند...

 

من ناگریزم از تو-اتیلا ایلهان


تو نمیدانی، من ناگزیرم از تو
نامت را چونان میخ فرورفته در ذهنم نگه می دارم
چشمانت هم با تو بزرگ می شوند
تو نمی دانی، من ناگزیرم از تو
درونم را با تو گرما می بخشم
درختان خودشان را برای پاییز مهیا می سازند
این شهر، آیا همان استانبول سابق است؟
ابرها در تاریکی تکه تکه می شوند
چراغ های سر کوچه در یک آن روشن می شوند
بوی باران در پیاده روها
من ناگزیرم از تو و تو نیستی...
مردن گاهی اوقات به ظالمانه ترین وجهی ، ترسناک است
و انسان ناگهان در یک غروب خسته می شود
همچنون محبوسی که در لبه ی تیغ می زید
گاهی اوقات دستانت را می شکند، فشردنش
چندین زندگی برمی آورد از زیستنش
وقت و بی وقت هر دری را بکوبد
در پشت در زوزه ی عذاب آور تنهایی ست
در خیابان "فتحی"، گرامافونی محقر در حال نواختن است
در زمانهای ماضی، نوای جمعه را می نوازد
اگر در سر کوچه بایستم و گوش فرا دهم
برای تو آسمانی دست نخورده هدیه بیاورم
هفته ها در دستانم فرومی ریزند
هرکاری بکنم و هر چه بگیر و هر کجا بروم
من ناگزیرم از تو و تو نیستی...
شاید در ماه جون پسری با خال های آبی هستی
آه که تو را نمی شناسند کسی تو را نمی شناسد
شاید در "یئشیل کوی" سوار هواپیما می شود
تماما خیس شده ای و موهای تنت سیخ شده اند از سرما
شاید کوری، شکسته شده ای در تقلایی...
باد پریشان موهایت را پریشان می کند
هر زمان که به زندگی کردن می اندیشم
در این سفره ی گرگ صفتان کار سختی ست
ایرادی ندارد، فقط دستانمان را نه آلوده ...
هر وقت که به زندگی می اندیشم
سکوت می کنم و با نامت شروع می کنم
دلم به سمت دریاهای ناشناخته پر می کشد
نه به غیر از این امکان ندارد
من ناگزیرم از تو و تو نمی دانی...

ترجمه: آیدین ضیایی

فقط- جلال واردیر

فقط در انتظار تو بودن را بلدم
چهل سال میگذرد
و من صبر میکنم
گاهی میآیی
گاهی میروی
مرگ اما فقط یک بار  میآید
در ترس
مرا تنها میبرد
همیشه پایانمان یکیست
 دریک قالب چهارگوش
٭ نفیلهخانم
نفیلهخانم را میشناسید؟
غذاهایش بینمک است
حرفهایش بیمزه
و کسی را دوست دارد
بی عشق!

ترجمه:شیوا قدیری

داریم به اخر می رسیم-نجاتی جومالی

داریم به آخر می‌رسیم، دوست من

یکی‌یکی

از صندلی‌های اطراف سفره‌مان کم می‌شود

از درونم می‌شنوم

دانه‌ای که می‌خواهم بکارم

سرش از خاک بیرون زده

شکوفا شده

بعد از این همه سن و سال

همه‌چیز

دور یا نزدیک، برایم یکسان است

خاک را این روزها بیشتر دوست دارم

عشق جدید- ثریا برفه

نکه کنارت نشسته، من نیستم

لحظه‌هایی است که با زمان زنده می‌شوند

آنکه سوال می‌پرسد، من نیستم

نگرانی است که پشیمان می‌کند

آنکه گذشته را بزرگ می‌کند، من نیستم

ماجراهایی است که تازه تمام شده

آنکه با تو زندگی می‌کند، من نیستم

برگی است که روی زمین می‌افتد

آن‌که سبب شگفتی رویاهایت می‌شود، من نیستم

دردهایی است که می‌آیند، که می‌روند

آنکه روی شانه‌ات خوابیده، من نیستم

عشقی است که از دور می‌خندد

آنکه روبه‌رویت می‌گرید، من نیستم

بادی است که در قلب می‌وزد

انتظار-تورگوت اویار

من ام که پشتِ همه یِ پنجره ها به انتظارِ توام

و

در تمامِ تلفن هایِ به صدا در نیامده

یا تلفن هایی که با تو ماه ها حرف زده ام.

قبول.

کاش یک بار در راه همدیگر را ببینیم

با آن هم تسلّی می یابم.

از شنیدنِ نام ام،

در صدایت منصرف شدم،

صدایت را که بشنوم،

سکوت خواهم کرد.

باد می وزد اما

آسیاب نمی چرخد.

خشکی یعنی این،

نام ات به نان بدل نمی شود.

چیزی بگو- تورگوت اویار

چیزی به من بگو

مثل بهار

مثلا شکوفه کن!

و یا ببار

مانند رحمتی بر درونم

یا رنگین کمان باش و

روحم را در آغوش بگیر

چیزی بگو

فراتر از حرف باشد

جانم را لمس کند

چیزی بگو

مثلا کنارت هستم...

 

مترجم: مجتبی نهانی

هوای رفتن-جمال ثریا

هربار که                                                                                 

هوای رفتن به سرم می زند                                                            

می روم                                                                               

در گوشه ای                                                                            

تنها می نشینم                                                                          

تا این سودا                                                                              

از خیالم بگذرد                                                                            

می دانم                                                                                 

اگر بروم                                                                             

هرگز به اینجا                                                                            

بازنخواهم گشت                                                                         

انتظار-ازدمیر اصف


آیا این شب است
که باعث می شود به تو فکر کنم؟
یا من هستم
که برای فکر کردن به تو
انتظار شب را می کشم؟..

ازدمیر_آصف

گاهی

گاهی زود میرسم 

مثل وقتی که بدنیا آمدم

گاهی اما خیلی دیر

مثل حالا که عاشق تو شدم دراین سن وسال

من همیشه برای شادیها دیرمیرسم

و همیشه برای بیچارگی ها زود

وآنوقت یا همه چیز به پایان رسیده است
و یا هیچ چیزی هنوز شروع نشده است
من درگامی اززندگی هستم
که بسیارزود است برای مردن
وبسیار دیراست برای عاشق شدن
من بازهم دیر کرد ه ام
مراببخش محبوب من
من بر لبه عشق هستم
اما مرگ به من نزدیکتراست

((عزیز نسین))

دل-ازدمیر اصیف

گفته بودم
فراموشی زمان می خواهد
اشتباه بود ،
فراموشی زمان نمی خواهد
فراموشی دل می خواست
که آن هم پیش تو ماند ...

ازدمیر آصیف

برف راه را بست;ناظم حکمت

          

برف راه را بست
تو نبودی
روبرویت نشستم به زانو
با چشم های بسته
به صورتت خیره شدم
کشتی ها نمی گذرند
هواپیما ها پرواز نمی کنند
تو نبودی
به دیوار تکیه داده بودم، برابرت
حرف زدم، حرف زدم
حرف بدون باز کردن دهانم
تو نبودی
با دست هام  لمست کردم
دستهام بر صورتم بود