یونانی‌ ها میگویند دوست داشتنِ مفرط و بی‌ منطقِ هر چیزی ، گناهی است علیه خدایان؛ آن‌ها معتقدند اگر کسی را زیاد دوست بدارند ، حسادت خدایان برانگیخته می‌ شود و وقتی به اوج شکوفایی برسد آن را در هم می‌ شکنند.

این برای ما درسی است مگی ، عشقِ بیش از حدْ بی حرمتی به خدایان است. کمال در هر چیزی به‌طرزِ غیر قابل تحملی ملال‌ آور است. من خود با کمی نقص موافقم ...


#کالین_مک_کالو

لینک تلگرام

بوسه

می‌بوسمت
نه تنها دهانت را
و سینه‌ات را
و زانوانت را،
خواهش‌هایت را هم می‌بوسم
آرزوها و
اندیشه‌هایت را
تردیدها
و شهامتت را...
عشقت را
-که از برای من-
آزادی‌ات را
که از برای تو
پاهایت را
که تا این‌جا آمده‌اند و
باز خواهند گشت.

تورا می‌بوسم
به همان سان که هستی
و همان‌گونه
که خواهی بود
فرداها و فرداها...
و به هنگامی که دیگر
من سپری شده‌ام!

#اریش_فرید
لینک تلگرام

بخشی از کتاب

یک لحظه فکر کنید چه اتفاقی می‌ا‌فتاد اگر طی يک جهشِ زيستیِ نادر، سنجابی به وجود می‌آمد که فقط با خوردن يک فندق دستخوش لذت بی‌پایان همچون [شرب مدام] شود؟
شايد از نظر فنی بتوان با دست‌کاری در مغز سنجاب اين کار را ممکن کرد.

کسی نمی‌داند، شايد يک ميليون سال پيش چنين چيزی به واقع برای یک سنجاب خوشبخت اتفاق افتاده باشد! اما در اين صورت اين سنجاب از يک زندگی «بسيار شاد» و «بسيار کوتاه» لذت برده است و آن جهش زيستی نادر همان جا به پايان رسيده است!

زيرا آن سنجاب خوشبخت ديگر زحمتِ گشتن به دنبال فندق‌های بيشتر را به خود نمی‌دهد تا چه رسد به جست‌وجو برای یافتن جفت!

و طبعاً سنجاب‌های رقيب که پنج دقيقه بعد از خوردن اولین فندق، دوباره احساس گرسنگی می‌کردند، امکان خيلی بيشتری برای بقا و انتقال ژن‌هایشان به نسل‌های بعدی می‌یافتند.

درست به همين دليل، فندق‌هایی که ما انسان‌ها به دنبالش می‌گردیم، مثل  موقعيت شغلی بهتر، خانۀ بزرگ‌تر و همسر جذاب ما را برای مدت طولانی خشنود نگاه نخواهد داشت...


 #انسان_خداگونه 

 #یووال_نوح_هراری

لینک تلگرام

خانه دل

نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد

نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد

تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی

تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد

نگفتی من وفادارم وفا را من خریدارم

ببین در رنگ رخسارم بیندیش این وفا باشد

بیا ای یار لعلین لب دلم گم گشت در قالب

دلم داغ شما دارد یقین پیش شما باشد

در این آتش کبابم من خراب اندر خرابم من

چه باشد ای سر خوبان تنی کز سر جدا باشد

دل من در فراق جان چو ماری سرزده پیچان

بگرد نقش تو گردان مثال آسیا باشد

بگفتم ای دل مسکین بیا بر جای خود بنشین

حذر کن ز آتش پرکین دل من گفت تا باشد

فروبستست تدبیرم بیا ای یار شبگیرم

بپرس از شاه کشمیرم کسی را کشنا باشد

خود او پیدا و پنهانست جهان نقش است و او جانست

بیندیش این چه سلطانست مگر نور خدا باشد

خروش و جوش هر مستی ز جوش خم می باشد

سبکساری هر آهن ز تو آهن ربا باشد

خریدی خانه دل را دل آن توست می‌دانی

هر آنچ هست در خانه از آن کدخدا باشد

قماشی کان تو نبود برون انداز از خانه

درون مسجد اقصی سگ مرده چرا باشد

مسلم گشت دلداری تو را ای تو دل عالم

مسلم گشت جان بخشی تو را وان دم تو را باشد

که دریا را شکافیدن بود چالاکی موسی

قبای مه شکافیدن ز نور مصطفی باشد

برآرد عشق یک فتنه که مردم راه که گیرد

به شهر اندر کسی ماند که جویای فنا باشد

زند آتش در این بیشه که بگریزند نخجیران

ز آتش هر که نگریزد چو ابراهیم ما باشد

خمش کوته کن ای خاطر که علم اول و آخر

بیان کرده بود عاشق چو پیش شاه لا باشد


#مولانا

لینک تلگرام
 

دریایی هست که هیچ‌کس
نمی‌بیندش
و گوری 
که کسی در آن نمی‌میرد.
آفتابی هست که هیچ‌وقت غروب نمی‌کند
و در هر جایی
ساحلی...

صلاح خویش را اگر خواهانی
و پس از عبور ابرها اگر
می‌خواهی آزاد باشی
پس دنیایی بساز
دنیایی شایسته‌ی زیستن:
این‌جا دیگر سخن بر سر زندگی خودِ توست...

دنیایی هست جاودانه
نامه‌ای هست ناخوانده
نسیمی هست که همه‌چیز را می‌فهمد و
آزادیی بدون زخم!


# ترانه‌ای برای آزادی
#میکیس_تئودوراکیس

لینک تلگرام

کافونه

امروز اتفاقی به لغتی برخودرم که بسیار زیبا بود گفتم اینجا ذکر کنم خالی از لطف نیست. در زبان پرتغالی لغتی هست که فراتر از یک کلمه هست که عبارت است لغت cafunè. #کافونه معنیش می‌شه: حرکت نرم انگشتان دست، میان موهای کسی که دوستش داری!!

لینک تلگرام

بیزاری

چیزی که نمی‌توانم تحمل کنم آدم‌های توخالی است. وقتی با آن‌ها روبرو می‌شوم نمی‌توانم تحملشان کنم و آخرش حرف‌هایی را می‌زنم که نباید بزنم.
تنگ نظرهای عاری از تخیل، مدارا نکردن، نظریه‌های بریده از واقعیت، اصطلاحات توخالی، آرمان‌های عاریتی، نظام‌های انعطاف ناپذیر، این‌ها چیزهایی هستند که واقعاً باعث ترسم می‌شوند. آنچه راستی راستی ازش می‌ترسم و بیزارم. دلم می‌خواست می‌توانستم به اینجور آدم‌ها بخندم، اما نمی‌توانم!

#هاروکی_موراکامی 

 عشق به مرض مخملک می ماند!

 همسر سفیر گفت: ازدواج عاشقانه؟ شما مثل عهد دقیانوس فکر می‌کنید! امروز دیگر چه کسی صحبت از عشق می‌کند؟

ورونسکی گفت: چه می‌شود کرد؟ این رسم احمقانه‌ی کهنه هنوز منسوخ نشده است. 

- بیچاره کسانی که هنوز به این حرف‌ها پایبندند. ازدواج‌های موفقی که من می‌شناسم فقط از روی عقل و مصلحت صورت گرفته‌اند.

- ورونسکی گفت: بله، ولی در خیلی از این ازدواج‌های موفقی که روی مصلحت صورت گرفته، وقتی عشقی که اول به آن اعتنا نکرده‌اند سربلند کند خوشبختی بر باد می‌رود.

- ولی منظور از ازدواج مصلحتی یا عاقلانه ازدواج‌هایی است که هر دو طرف قبلا دیوانگی‌هایشان را کرده‌اند. این داستان عشق مثل مخملک می ماند، مرضی است که همه باید بگیرند. وقتی گرفتی، خیالت راحت است!

#آناکارنینا
#لئو_تولستوی

لینک تلگرام

و گفت: محبت درست نشود،
مگر در میانِ دو تن؛
که یکی، دیگری را گوید:
"ای من"

#عطار
#تذکره_الاولیا


لینک تلگرام

طلوع

خورشيد برای من ..
ساعت هفت غروب طلوع مي کند
آن هم از پشت ميز يک کافه
يعنی وقتی تو را می بينم...
روز من از حضور تو شروع می شود
شب من از غيبت تو...
کاری کن
روزهايم بلند باشند
من از شب ها می ترسم...!

رسول یونان

باد

سرِ سازگاری ندارد با ما این باد

دست در دستِ دشمنِ ماست

بادِ جنوب

چه گذرگاهِ باریکی‌

ما رودرروی تاریکی

انگشت‌ها را بلند کرده‌ایم

به نشانه‌ی پیروزی

شاید تاریکی روشنایی شود

بالا می‌رویم از درختِ رؤیا

ای نهایتِ زمین

ــ رؤیای سرسختِ ما

هنوز پابرجایی؟

این بارِ هزارم است

که بر آخرین هوا می‌نویسیم

می‌میریم

امّا اجازه‌ نمی‌دهیم بگذرید

راه می‌افتیم

دنبالِ صدای خود

ماه را شاید ببینیم

ترانه می‌خوانیم

سنگی شاید بترسد

و به جانِ تن می‌افتیم

ــ با آهن...

ــ با آهن...

رودی شاید سر بلند کند

سرِ سازگاری ندارد با ما این باد

دست در دستِ بادِ جنوب است

بادِ شمال

و این صدای ماست که فریاد می‌زند

راهی برای فرار هست؟

زن‌های خرافاتی را می‌گوییم خانواده‌ای برای‌مان پیدا کنند

خانواده‌ای که مُرده‌ی ما را بیش‌تر دوست می‌دارند

کرکسی روی سرمان می‌افتد

راه می‌افتیم دنبالِ رؤیاهای خود

که ببینیم‌شان

راه می‌افتد دنبالِ ما

که ببینندمان

راهی برای فرار نیست

چیزی شبیه مرگ را ادامه می‌دهیم و

زندگی می‌کنیم

و چیزی شبیه مرگ

پیروزی‌ست

محمود درویش