شگفتی-انا اخماتوا

مرا به شگفتی وا می داری
وقتی می گویی فراموشت می کنند
مرا صدها بار فراموشم کرده اند
صدها بار در گور آرام گرفته ام
گوری که شاید اکنون در آنم
الهه شعر گور شد و گنگ
و چون دانه ای در زمین گندید
تا کی بار دیگر چون ققنوس
از میان خاکستر خود بر بگیرد به سوی آبی اثیری

لینک تلگرام

وحشت

دیگر از یک لیوان نخواهیم خورد
نه آبی، نه شرابی
دیگر بوسه‌های صبحگاهی نخواهند بود
و تماشای غروب از پنجره نیز
تو با خورشید زندگی می‌کنی
من با ماه
در ما ولی فقط یک عشق زنده است
‌برای من
دوستی وفادار و ظریف
برای تو‌ دختری سرزنده و شاد

اما من
وحشت را در چشمان خاکستری تو می‌بینم
توئی که بیماری‌ام را سبب شده‌ای
دیدارها کوتاه و دیر به دیر
در شعر من فقط صدای توست که می‌خواند
در شعر تو روح من است که سرگردان است
آتشی برپاست که نه فراموشی
و نه وحشت می‌تواند بر آن چیره شود
و ای کاش می‌دانستی در این لحظه
لب‌های خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم.

آنا آخماتووا

خاطره-آنا آخماتوا

خاطره اي در درونم است
چون سنگي سپيد درون چاهي.
سر ستيز با آن ندارم، توانش را نيز:
برايم شادي است و اندوه
در چشمانم خيره شود اگر كسي
آن را خواهد ديد.
غمگين تر از آني خواهد شد
كه داستاني اندوه زا شنيده است
مي دانم خدايان انسان را
بدل به شي مي كنند،بي آن كه روح را را از او برگيرند
تو نيز بدل به سنگي شده اي درون من
تا اندوه را جاودانه سازي


آنا آخماتوا

لینک تلگرام