باد

چیزی در من می‌میرد،
هرقدر که زنده‌گی می‌کنم
باد می‌آید و می‌رود
چیزی به‌جا نمی‌گذارد
مگر گذشتۀ خویش را
گاهی فکر می‌کنم فقط در باد می‌توانی زنده باشی
در گذشتۀ من
انگار تمامِ آشیانه‌های پرنده‌گان
پنجه‌های بازشدۀ مهربانِ دست‌های توست
دست‌هایت را، برای پرنده‌‌ها، جاگذاشته‌ای
ابرها فکرهای مرا به تو می‌پیوندد
به همان دنیایی که در آن
نه تو هستی و نه من
که در آن، تنها، فکرهای سردشده‌مان می‌توانند
همدیگر را ببوسند
دنیای خیال نیز غنیمتی‌ست
وقتی که می‌گویند تو مُرده‌ای
تو کنار رفته‌ای از دنیا
به مرزهایی که شبیهِ غرق‌شدنِ دریا در دریاست
مثلِ این‌که همۀ حرف‌هایت را به گنجشک‌ها گفته‌ای
به جوانه‌ها
به درختان و سایه‌هاشان
به خوشه‌های گندم
تنها زمانی که می‌رسیدند و تَرَک برمی‌داشتند
فکر نمی‌کردی که می‌شود میانِ این‌همه چیز
دست‌ها و چشم‌های تو را پیدا کرد؟
فکر نمی‌کردی که صدای یک رودخانه
بتواند دلتنگیِ ماه و مرا یک‌جا بشوید و
بیاید به صداکردنِ تو؟
تو از آن سوی اگر
انکار کنی زمان را
ما به هم خواهیم پیوست

#شهرام_شیدایی

لینک تلگرام

 

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی است

تو مرا باز رساندی به یقینم، کافیست

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم، کافیست

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم، کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت-گهگاه-

برگی از باغچه ی شعر بچینم، کافیست 

فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز

که همین شوق مرا، خوبترینم! کافیست

 

محمدعلی بهمنی

صد سال

صدسال شد
که روی تو را ندیده‌ام
در آغوشت نگرفته‌ام
حسرت دوری‌ام
از چشمانت
صد سال شد...

باید پرسید
از روشنایی ذهنش
باید سوال‌ها پرسید
و به گرمی
دستی به کمرش کشید...

زنی در یک شهر
صد سال است که
منتظر من است
از شاخه‌های یک درخت بودیم
و از شاخه‌های یک درخت
افتاده و
جدا شدیم
و میانمان
صدها سال زمان
صدها سال فاصله...

آن زن
با همان انتظارِ صدساله‌اش
دستِ فرزندش را گرفت
و با گذر از
همان فاصله‌ی صدساله
سوی من آمد
ولی حیف
حسرت که تمام شد
عشق هم به آخر راه رسید؛
ناظم
آن روزها
عاشق کسی دیگر بود...

#ناظم_حکمت 

لینک تلگرام

به دیدارم بیا

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن، در زیر سرپوش سیاهی‌ها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی‌گناهی‌ها
و من می‌مانم و بیداد بی‌خوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می‌ترسم ترا خورشید پندارند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی
نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!

مهدی اخوان ثالث

لینک تلگرام

دستم که تنت را لمس کرده

دستم که تنت را لمس کرده
بهتر خواهد نوشت.

همان ساعت‌ها
در همان هوا زنگ می‌زنند
و دوباره دست‌به‌دستِ هم
ما را از هم جدا می‌کنند.

اما خاطره‌ی نزدیکی ِ تو
جوهری تازه‌ است
که بی‌وقفه سراغش خواهم رفت
تا در برابرم
نوری دیگر و سایه‌یی دیگر بگسترانم.

اشتیاقم به تو
ابری مبهم است که حالا
ستاره‌های تازه‌یی از آن می‌چینم.

وعده‌های تنِ تو
مرا قبل از گل دادنم به صلیب می‌کشند
و حالا با شبحِ سبکِ تو
این‌جا به خواب می‌روم
به همراه قلم و اندیشه.

الن برن 

مترجم اصغر نوری

لینک تلگرام

بر دار

در گلوگاهِ من
درختِ سیبی هست
که از آن
مردی را
بر دار کرده‌اند.

اگر دهان می‌گشایم
و روی می‌گردانی 
بگردان،

اما به قدمتِ عشق سوگند
که تباهیِ من
از مِی و افیون نیست؛

اوست که در گلوگاهم
آویخته است و
می‌پوسد 
آرام آرام...

#لئوناردو_آلیشان

لینک تلگرام