به چه درد می خورد؟

به چه درد می‌خورد این شعر
اگر گلوله‌ای را از شلیک‌شدن باز ندارد
به چه درد می‌خورد این شعر
اگر پرندگان را به این درخت بازنگرداند
اگر بند نیاورد خون را از پای این سرباز

اگر پاک نکند اشک را از گونه‌های آن مادر
اگر نان را قسمت نکند میان کودکان
اگر ابرها را کنار نزند
و خورشید را نیاورد میانِ میزِ صبحانه
تا مثل زرده‌ی تخم‌مرغی نیم‌پز
سهیم شوند همگان در آن،

به چه درد می‌خورد این شعر
اگر شب را به پایان نرساند
اگر فانوس‌ها را روشن نکند
اگر باد را آرام نکند
اگر دلِ طوفانیِ دریا را به دست نیاورد برای اطمینان ماهیگیران
اگر آب را بازنگرداند به این رودخانه
اگر با نوکِ کفشش پاک نکند این خطوطِ مرزی را
اگر دور نیندازد این سیم‌های خاردار را،

بگو این شعر به چه درد می‌خورد
اگر 
اگر
اگر جنگ تمام شود و لبخندی بر لبانِ معشوقه‌ای نیاورد،
به چه درد می‌خورد این شعرها
وقتی مثل سکه‌هایی در جیبم خش‌خش می‌کنند
که سال‌هاست دیگر رواج ندارند...


#بابک_زمانی

عصر ملتهب

آغوش گشوده‌ام
بر خوشه‌های این عصرِ ملتهب
و سرم برجی از آتش که به آسمان پیوند میخورد
یا بغل بغل خوشه‌های این زمانه‌ی تاریک
و تلی از آتش
که در ذهنم زبانه میگیرد
یا صد بغل سنبل
که از این روزگار سیاه چیده‌ام
چیست این دریای خون،خفته بر بستر ریگزار؟
و سقوط خورشید
آی بیکران آتش این سرزمین
تو بگو:
ما به فردا چه بگوییم؟
چه پاسخ بدهیم؟
پاره‌های تاریخ در حنجره‌ام
و بر چهره‌ام داغ این همه قربانی
چه تلخ است بیان این اندوه
حروف الفبا چه نارسا
و واژه‌ها چه تنگ و ترش
آغوش گشوده‌ام
بر خوشه‌های این عصرِ ملتهب
و سرم برجی از آتش
که به آسمان پیوند میخورد
آی
.
#آدونیس

لینک تلگرام

مرا ببخش
اگر بهار نبودم
و شادی تابستان را نشانت ندادم
مرا ببخش
اگر پاییز بودم
و از ترس زمستان
برگ برگ فروریختم
مرا ببخش که اندوه را
نسل به نسل
با خود آوردم
و به قلب کوچکت بخشیدم

آرزو نوری

ماه

 

دیگر از ماه بگویم
ماهی که میوهٔ مشترک درخت‌های حیاط ما بود
ماهی که پدرم سحرها می‌شستش
و باز در آسمان رهایش می‌کرد
و ماه
از وقار
نسیم تبسمی
نصیب می‌برد
و ستاره‌های شیدا را
در امتداد نارنج‌ها پرتاب می‌کرد
شاید
ماه
این‌جا
سرنوشت خویش را جستجو می‌کرد
گاهی که با سبزهای حیاط گفتگو می‌کرد

شاپور بنیاد

لینک تلگرام

که آرزوها جدایمان کردند...
و اکنون ای تمام ناکامی‌هایِ شعر،
یاری‌ام کن...
مرا وطنِ جایگزینی نیست،
و نه سینه‌ای، که به وقت سر ریز شدنِ شیونِ چشمهایم، خاطرات را محو کند از رنگ پریدگی‌هایم...
من از دلتنگیِ خود به ستوه آمده‌ام،
و این زخم از هر سو، در شکاف است،
و در خود فریبِ امید رو به فزونی‌ست...
سرگشته‌وار در تو، آمدن را می‌جویم
اما...
تو جز در خیال من معشوق نبودی...
"ناتوان بودی از نگریستن به من، آنچنان که من به تو می‌نگریستم"
اما به نادانی خود را در آغوش گرفتم که دوستت بدارم، بی‌آنکه از جدایی هراسان باشم...
تمام آنچه که به ظاهر ممکن است اتفاق نیفتاده،
و پیشآمد، شرحِ آنچه که بین من و توست را دور می‌سازد...
به من بگو، اگر برای تو پیشآمد و گذرا بودم،
چرا به هنگام گریه‌ام، گریه می‌کنی؟ و چه چیز تو را به گریه وامی‌دارد، اگر شک و تردیدها بر من و سرنوشتم چیره گشت...؟
دیده به راهی بسته‌ام که از آن رفته‌ای
تا باور کنم چگونه مرا به هیچ داده‌ای...
و چگونه از دیدگانم محو می‌شوی،
تا باور کنم... دیگر در تو تمام شده‌ام
ای دورانِ شادمانی‌ام، ای شادمانیِ اشک‌ها...
آیا روی از من برمی‌گردانی، گویی که رفته‌ای؟
تسلیم این سرنوشتم و روی برمی‌گردانم،
اما تو را روبه‌روی خویش می‌ببینم...
این سرگشتگی‌ست که هر سو بنگرم تویی،
که تمام جهت‌ها را از من ربوده‌ای...
و از قلبم می‌پرسی...
اما خواهش می‌کنم... که:
دستانم را رها کن
اشکی در چشم نمانده...
ای جنازه‌یِ امیدی که چونان قلبی، و به امیدِ بازگشت سعی بر اثبات خویش در منی...
ای تمام هراس‌هایِ شعر،
رحم کن بر رخوتِ حافظه‌ام...
خسته‌ام...
دستانم را رها کن...
صبری برای برگرداندنِ دلتنگیِ مجنون‌وارم از تو را ندارم
رویاهایم را شکستی
تنهایم گذاشتی...
در تو مُردم، پس برای مرگم قبرستانی به من هدیه کن
و نشانه‌ای بر این قبر مگذار
خود، در وجودت قبرم را حفر خواهم کرد
پس فراموشم کن
و دستانم را رها کن،
که بتواند برایم قبری متروک پشت قلبت انتخاب کند...
فراموشم کن...
تمامِ آنچه که در وجود من است به تو بی‌ربط است.
بایست...
این ادعایِ دوست داشتنت را از ذهنم دور کن
دروغ نگو...
من نه آنم که گنجشکان در سینه‌اش مُرده‌اند
من آنم که سینه‌اش قتلگاهی‌ست...
دستانم را رها کن
تو نه آنی که رویایت از فرط سنگینیِ ناپیشآمدی شکسته باشد...
.
.
.
#جمانة_القصاب
ترجمه: سعید_هلیچی

لینک تلگرام

چاره

آری، قطعا دوستت دارم
وگرنه در وطنی غمین
و غـــــــــــــارت شده
چه میتوانستم بکنم..؟
.
.
#عبدالعظيم_فنجان

لینک تلگرام

گردن‌هایمان افراشته است،
آری افراشته است گردنهایمان..
تمام چوبه‌هایِ دار را امتحان کردند
و نمُردیم...
.
.
.
#قاسم_سعودي

ترجمه:سعید هیلیچی
لینک تلگرام

محبوب من

وقتی باران نیستی،
نازنین من!
درختی باش؛
سرشار از باروری...
درخت باش!
و اگر درخت نیستی،
نازنین من!
سنگی باش؛
سیرابِ رطوبت
سنگ باش!
و اگر سنگ نیستی،
نازنین من!
ماهی باش؛
در خوابِ معشوق...
(چنین گفت مادری با جنازه‌ی پسرش)

#محمود_درویش

لینک تلگرام 

 

روزِ اولی که شب هنوز
هوای این همه ترس و تاریکی نداشت
خیلی‌ها می‌گفتند
دیگر کارِ چراغ و ستاره تمام است،
اما دیدی آرام
آرام آرام دلمان به بی‌کسی
صدایمان به سکوت و
چشمهایمان به تاریکی عادت کردند
حالا هنوز هم می‌شود
در تاریکی راه افتاد و
از همهمه‌ی هوا فهمید
که رودی بزرگ
نزدیکِ همین تشنگی‌های ما می‌گذرد.  
#سید_علی_صالحی

لینک تلگرام

کیستی؟

چه گرمی ، چه خوبی ، شرابی ؟ چه هستی ؟
بهاری ؟ گلی ؟ ماهتابی ؟ چه هستی ؟
چه هستی که آتش به جانم کشیدی ؟
سرود خوشی ؟ شعر نابی ؟ چه هستی ؟
چه شیرین نشستی به تخت وجودم
خدا را ، غمی ؟ التهابی ، چه هستی ؟
فروغ که از چشم من می گریزی ؟
و یا ای همه خوب ، خوابی ؟ چه هستی ؟
شدم شاد تا خنده کردی به رویم
تو بخت منی ؟ ماهتابی ؟ چه هستی ؟
لب تشنه ام از تو کامی نگیرد
فریبی ؟ دروغی ؟ سرابی ؟ چه هستی ؟
تو از دختران ترنج طلایی ؟
و یا از پری های آبی ؟ چه هستی ؟
تو را از تو می پرسم ای خوب خاموش
چه هستی ؟ خدا را جوابی ، چه هستی ؟
 
#حسین_منزوی

لینک تلگرام

شاید زمین آن سیاره‌ای نیست که ما در آن باید می‌زیستیم
و از این رو، چیزی در ما همیشه پنهان می‌مانَد
و به این زنده‌گی برنمی‌گردد.
از دست‌هایمان بیرون رفته‌ایم
از چشم‌هایمان
و همه چیزِ این خاک را کاویده‌ایم:
ــ ما به همراهِ آب و باد و خاک و آتش
به این سیاره تبعید شده‌ایم
و این‌جا
زیباترین جا
برای تنهایی‌ست

#شهرام_شیدایی

لینک تلگرام

‏ غالباً می‌بینیم که افراد، زندگی را چون قابی خالی از عکس به گردن انداخته‌اند و در خیابان‌ها پرسه می‌زنند، بی‌آنکه فکر کنند ممکن است مورد تمسخر قرار گیرند. چون دیگران هم هر یک، قاب خالی به گردن از برابرشان می‌گذرند...! ‏

#محمود_دولت‌آبادی

لینک تلگرام