متفکر-گابریل میسترال
چانه اش روي دستي زمخت
" متفكر " به ياد مي آورد
قامتش وقف گور شده است.
قامتي از جنس تقدير
برهنه در برابر سرنوشت
و بيزار از مرگ
كه در گذران بهار پر شور خويش
از زيبايي و عشق بر خود لرزيده
و اينك
در پاييزش
غرق در حقيقت و اندوه است.
از خاطرش مي گذرد كه بايد در برنز جان بدهد
ان گاه كه شب فرا مي رسد،
اضطراب بر عضله هاي كشيده اش شيار مي اندازد
حفره هاي اندامش از ترس لبريز مي شود
و مثل برگ پاييزي ترك مي خورد
با صداي خداوندگاري كه او را به درون برنز فرا مي خواند...
روي دشتي كه غرق در آتش آفتاب است
نه درختي در خود تنيده
و نه شيري زخمي وجود دارد
كه به اندازه اين مرد در خود فرو رفته باشد
مردي كه به مرگ مي انديشد
ترجمه-حميد كريم خاني
+ نوشته شده در جمعه ۲۰ اسفند ۱۳۹۵ ساعت 21:9 توسط شاهد عینی
|
مشتی کلمه مانده بود