دلتنگ-اندره بوچیلی

"تقدیم به د-الف

کسی که همیشه و هرشرایطی دوستش خواهم داشت و خاطره اش را تا ابد همچون صلیبی بر دوش خواهم کشید" تولدت پیشاپیش مبارک 

 

دلم برایت تنگ است

آن هنگام که

خورشید لمس می کند افق را

آن هنگام که

تاریکی فرو می برد طنین صدای مردمان را

بیقراری اما جای دوری نمی رود

همچون سایه ایی است از چیزیی که

که همواره با من است

دلم برایت تنگ است

برای نگاهت

تبسم لاقیدت

بهانه هایت

تو همچون بغصی در گلوی منی

که هرگز رها نمی شود

وتو..وتو

دلم برایت تنگ است

دلم برایت تنگ است

می توانم وانمود کنم

که همه چیز عالی است

ولی دلم برایت تنگ است

از آن هنگام که

آشکارا با روح خود مواجه شده ام

می فهمم که داشتنت در کنارم

قبل از آنکه به خواب روم

چه مفهومی دارد

دلم برایت تنگ است و

جز تو معشوقی نمی توانم داشته باشم

تو حسرت بی انتهای منی

خنکی تمامی صحبگاهان منی

وقتی به هر سو می نگرم

و احساس می کنم

که دلم برایت تنگ است

واین{ دلتنگی} کمترین چیزی است

که می توانم به تو بدهم

وتو..وتو

دلم برایت تنگ است

سرانجام

ما سرانجام توانستیم
پاییز را از تقویم جدا کنیم
امّا
طعم لبان تو بر همه لیوانها و بشقابها
حک شده بود
لیوانها و بشقابها را از خانه بیرون بردم
کنار گندمها دفن کردم
تو در آستانه در ایستاده بودی
تو در محاصره لیوانها و بشقابها مانده بودی
گیسوان تو سفید
امّا
لبان تو هنوز جوان بود

- احمد رضا احمدی

من بلد نیستم دوستت نداشته باشم
بلد نیستم حرف دلم را نگویم
حتی بلد نیستم نگویم می خواهمت
وقتی می خواهمت
بلد نیستم نخندم وقتی باتوم
حتی اخم کنم وقتی ناراحتم
من هیچ کار مهمی را بلد نیستم جز
دوست داشتن تو

نباید چیزی را دوست بداری
همین بهانه های کوچک
برای زنده ماندنت
بعدها
تو را خواهند کشت

علیرضاآدینه

خداوندا شکرت به خاطر چیزهایی که داده ای که از سر رحمت است و اگر ندادی از سرحمکت است، خداوندا زیبایی از ان توست و بقیه زیبایی ها رنگ هستند،خداوندا شکر که بازگشتمان به سوی توست نه غیر تو 

مرد

می دانی؛
مردها خیلی مظلومند،
خسته که می شوند،
از همه جا که می بُرند،
گریه نمی کنند،
داد نمی زنند،
بغضی خُفته راهِ گلویشان را می بندد،
سکوت می شود تمامِ کلامشان،
تمام ِدردشان را تویِ دلشان چال میکنند،
گاهی هم رویِ کاغذ میاورند 
و تنهایِشان را با فنجانی قهوه یِ تلخ تقسیم می کنند،
دیگر نه ته ریش می گذارند و نه حوصله اصلاحِ صورتشان را دارند،
لبِ آستینشان را تا نمی زنند،
عطرِ تلخ و گرمِ همیشگیِ شان سرد می شود،
وسیله یِ حمل و نقلشان می شود پاهایشان،
نه تاکسی،نه اتوبوس،نه مترو 
هیچکدام تسکین نمی دهند کلافگیِ شان را،
دستِشان را در جیب می بَرند و 
قدم پشتِ قدم،
تنها و بی مقصد،
هِی راه می روند و سیگار دود می کنند،
پُک پشتِ پُک، 
همدمِشان می شود همین سیگاری که گاه و بی گاه لب هایِشان را بوسه میزند،
ولی وای به حالشان اگر سیگاری هم نباشند...
کلافگی امانِشان را می بُرد...
عصبی مُدام دست لایِ موهایشان می برند و پایِشان مثلِ پاندولِ ساعتِ دیواری تکان میخورد و زیرِ لب پوفی می کنند... 

تمامِ دق و دلیِشان را سرِ بطریِ رویِ زمین خالی میکنند 
هِی شوتش میکنند و قدم برمیدارند،
با دیدنِ عاشق ُمعشوق هایِ تویِ خیابان که دست دَر دست هم قدم می زنند با شادی می خندد،تنها آهِ عمیقی می کشند و 
گامشِان بلند تر می شود تا زودتر صحنه را ترک کنند،
گاهی حوصله یِ چک کردنِ گوشیشان را هم ندارند،
میدانی مردها خسته که بشوند،
حتی با عطرِ قرمه سبزی هایِ مادر هم آرام نمی گیرند
.
.
"منیره بشیری"